|
.jpg)
وقتی بچه بودم زندگی برام خیلی قشنگ تر از الان بود ......
وقتی بچه بودم پشتم خیلی گرم تر از الان بود . همیشه فکر میکردم تا اون هست دیگه مشکلی نیست . اگر هم مشکلی باشه با وجودش حل میشه . همیشه حرف هاش رو باور میکردم و مطمئن بودم هیچ وقت بهم دروغ نمیگه ........
مثل خواهرم میدیدمش . حتی از خواهرم بهم نزدیک تر بود .......
اگه دقت کرده باشید اکثر دختر بچه ها با خواهر بزرگ تر از خودشون زیاد خوش رفتار نیستن ، منم دقیقا همین طور بودم . فکر میکردم خواهرم خیلی از کار های خواهرانه رو برام نمیکنه . فکر میکردم اون میتونه جبران کارهای نکرده خواهرم رو برام انجام بده . هیچ وقت فکر نکردم من بچم اون بچست خواهرم بچست . هیچ وقت فکر نمیکردم دوران بچگی موندگار نیست . فقط یه بازیه . یه تجربست . زود گذره . هیچ وقت فکر نکردم حرف های یک بچه فقط حرف یک بچست . هیچ اعتباری نداره .....
به خودم کاملا مطمئن بودم . به اون کاملا مطمئن بودم .....
هیچ کدوم دوست نداشتیم بزرگ بشیم . از بزرگ شدن وحشت داشتیم . لااقل من که این طوری بودم . فکر میکردم اگر بزرگ بشیم خیلی عوض بشیم . میترسیدم بزرگ بشیم و همدیگه رو فراموش کنیم . میترسیدم بزرگ بشیم و حرفهامون یادمون بره ، قول هایی که به هم دادیم یادمون بره . میترسیدم بزرگ بشیم و راستی رو فراموش کنیم ، به دروغ عادت کنیم ......
خوب معلوم بود که اون زود تر از من بچگیش رو فراموش میکنه ، خوب سه سال بزرگ تر از من هستش .
اولین باری که ازش ترسیدم وقتی بود که احساس کردم بزرگ شده ، نشونش هم این بود که احساس کردم بهم دروغ میگه ، دیگه بهم اعتماد نداشت .........
من بچه بودم ترسیده بودم ........

( تقدیم به تداعی )
ادامه دارد .....
تگ های این مطلب :حرف دل و تگ های این مطلب :عکس
|